برگی از قلب من

حرفای سکوت منه ... و نشانه ای از بودنم
 
بهار، کوچولوی تنهای من
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤  
کی اشکات و پاک می کنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته
از جلو پات جمع می کنه ، برگای زردو خسته

کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد ، شب برسه به فردا

کی از سرود بارون قصه برات میسازه
از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه

کی از ستاره بارون، چشماشو هم می ذاره
نکنه ستاره ای بیاد، یاد تو رو نیاره

                                                               از طرف رویای بهار


 
تو که تمامم نمی کنی رویا؟
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩  
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!
؟

 
لا لایی
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥  

سرتو بدار رو شونه ام ، آروم بخواب گل بهار
من پیشتم تا خود صبح ، چشماتو آروم هم بذار
اونقده بیدار می مونم ، تا وقتی خوابت ببره
وقتی می خوابی رویا هم ناز نگاتو می خره

کابوس زندون می کنم خواب بد رو می سوزونم
مثل یه گنجشک کوچیک آروم بخواب مهربونم
دستت تو دستای منه، عزیز خوب نازنین
چشماتو آروم هم بذار، رو شاهپر ابرا بشین
                                                                 از طرف رویای بهار


 
محبوب جویای احباب گشته ( عید رضوان)
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱  

عید رضوان است و ای دل زنگ غم را پاک کن
جلوه گر شد گل گلستان خالی از خاشاک کن

ته ته های دلم خیلی خوشحالم، روز زیبایی هست ... 

  « در گلزار باقی گلی شکفته که همه گلها نزدش چون خار و  جوهر جمال نزدش بی مقدار

بوی گل رو احساس می کنم ... هر چند اونجا احساس نزدیکتری داشتم و لیک ،‌ او همیشه به من نزدیک است.
 

«دوستان بوستان شوق را خبر کنید که یار بر سر بازار آمد ، و هدهدان سبا را آگه کنید که نگار اذن بار داده.»



 
برگی از قلب بهار
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠  

سلام ،
خیلی وقته نبودم ، نمی شد که باشم ... بودنم مانع حضورم بود.
اما حالا به گمانم دیگه اومدم ... می خوام باشم ...یه برگ جدید از دل بهار رو آوردم اینجا .
باهاش مثل همیشه مهربون باشین .....

                                                                                         ( و ادامه ....)



 
....
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧  

در زیر این نیلی بی کرانه ، در هر ترانه نام بلند عشق را تکرار کردم ، با این صدای خفته ام، که شایدخفته ای در چهار سوی این گیتی تاریک اندیش ،بیدار شود.

من مهربانی را ستوده ام ، با بدی پیکار کرده ام ، پژمردن یک گل را رنج  برده ام، و مرگ قناری

 را در قفس غصه خورده ام .

شرمنده نیستم ، گر چون مسیحا آنجا که از جگر فریاد باید کشیدن ، من دندان بر جگر

 گذاشته ام ، بر من مگیرید از نا مهربانی بیزارم.



 
محبت
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧  

حضرت بهاءالله می فرمایند:

... مادام محبت بهاءالله در قلب شماست، هر استعداد و لیاقتی دارید.

... تا آنجا که می توانید، سعی نمایید اساس محبت خود را در روح و وجدان خویش مستقر سازید و نگذارید که این اساس متزلزل گردد.